دیروز احساس تکلیفها، بوی شهادت می داد، اما امروز…
کم حرف می زد.
سه تا پسرش شهید شده بودند.
- ازش پرسیدم «چند سالته ،مادر جان؟»
گفت : هزار سال…
- خندیدم.
جواب داد : شوخی نمی کنم. اندازه هزار سال بهم سخت گذشته…
صداش می لرزید.
او هم به نوعی _احساس تکلیف_ کرده بود اما به نوعی دیگر…
تاریخ : جمعه 92/1/16 | 6:2 عصر | نویسنده : پوررحیمی | نظرات ()